شنبه ۳۰ خرداد ۱۴۰۵

مقالات

قرقره

  فایلهای مرتبط
قرقره

عنکبوت بالای شاخه تور میبافت. قرقره داد زد: «نخ نمیخواهی؟»

عنکبوت گفت: «خودم یکعالمه دارم.»

قرقره پرسید: «دوستم نمیشوی؟»

عنکبوت گفت: «دوستی به چه دردم میخورد؟ شکارکردن بهتر است.»

قرقره رفت و رسید به مورچه. پرسید: «مورچه! نخ نمیخواهی؟»

مورچه گفت: «از صبح دنبال نخ میگشتم. بده ببینم.»

مورچه نخ را بست به دو تا گندم تا ببرد. قرقره گفت: «حالا بیا دوست باشیم.»

مورچه گفت: «من باید گندم انبار کنم. اگر برف بهزودی ببارد چه؟!»

قرقره قر و قر راه افتاد. رسید به یک انگشتر. گفت: «بیا با من دوست شو!»

انگشتر گفت: «من انگشترم. همه دوستم دارند. هیچوقت با قرقره دوست نمیشوم.»

انگشتر میخواست برود. همان موقع شالاپ افتاد توی جوی آب. داد زد: «کمک کمک!»

قرقره نخش را انداخت. انگشتر سر نخ را گرفت و آمد بالا.

دور قرقره میچرخید و میگفت: «بذار دورت بگردم،

بذار دورت بگردم.»

۹۴۸
کلیدواژه (keyword): رشد کودک، قصه
برای نظر دادن ابتدا باید به سیستم وارد شوید. برای ورود به سیستم روی کلید زیر کلیک کنید.