پس چرا به آرزوهایم نمیرسم
۱۴۰۳/۰۷/۰۱
استادان همیشه به ما گوشزد کردهاند مسیر رسیدن به آرزوها از برنامهریزی، تلاش و تحمل سختیها میگذرد. من هم بهعنوان هنرمندی مردمی همه حرفها را آویزه گوشم کردهام، ولی نمیدانم کجای راه را اشتباه رفتهام که به آرزوهایم نمیرسم؟!
من که دستم را تا بازو دستبندهای متعدد میبندم، عینک گرد هم همیشه روی چشمانم هست. موهایم را آنچنان ژولیده کردهام که کبوترها پارسال بهار دستهجمعی در موهایم لانه ساختند و امسال همان کبوترها بچه دارند؛ کاش بودین و میدیدین! برنامهریزی و تلاش بیشتر از این؟
تازه امسال ریشهایم از یک طرف تا بناگوش و از سمت دیگر تا زانو ادامه تحصیل دادهاند. حتی دیروز یاد گرفتم بدون اشتباه بگویم «اپرسیونیسم». حالا معنایش خیلی مهم نیست، همین گفتنش کار را راه میاندازد.
راستی کتابخانهام پر است از کتابهای قطور و سنگین. من حتی دست به کتابها نزدهام که مبادا آسیب ببینند. ولی تا دلتان بخواهد از کتابخانهام عکس منتشر کردهام. دیگر چه باید بکنم برای هنرمندشدن!
حالا در این بین هستند کسانی که مثل من هر شب با رؤیای هنرمندشدن میخوابند، اما مثل من هنرمندانه رأس ساعت 12 ظهر بیدار نمیشوند! مثلاً همین پسرِ همسایه، وحید، هر روز ساعت هشت صبح به دفتر مطبوعات میرود و چند سطری برایشان مینویسد. از آن طرف، روزی یک کتاب مطالعه میکند و معتقد است باید بیشتر از اینها بخواند برای همان چندخطی که مینویسد. آرزوهایش کوچک است دیگر! همه که نمیتوانند مثل من نوشتن در بزرگترین مجلات دنیا در کنار بهترین نویسندگان جهان را تجربه کنند و سپس از خواب بیدار شوند و دیگر نیاز نباشد کاری انجام دهند!
او هنوز نمیداند فرهنگ اپرسیونیسمِ سورئال در رئالیسم جادوییِ شرق به غرب کمونیست چه میگوید؟ من هم نمیدانم چه میگوید؟ حتی نمیدانم چه میگویم؟ این فقط فهرستی از کلماتی است که بیانشان را تازه یاد گرفتهام و در مسیر رسیدن به آرزوهایم همراه من هستند.
شاید باورتان نشود، اما دانستن همین چند کلمه برای حضور مؤثرم در جمعهای هنری کافی است. همان زمانی که وحید خیلی بیهوده کار میکند، ما در یک جمع کاملاً هنری میرویم قهوه ترک اصیل میخوریم و همینها را پشت هم میگوییم و بعد کفترهای توی سرمان پرواز میکنند و برمیگردیم خانه! واقعاً در مسیر موفقیتبودن خیلی لذتبخش است!
آن وقت پدرم هر روز صبح وحید را میکوبد توی سرم. البته خودش را نه، عکسش را قاب کرده است و با قاب میزند توی سرم و میگوید: «نابرده رنج گنج میسر نمیشود؛ ز سستی کژی زاید و کاستی.» پدرم هم گاهی عجیب شعر میگوید. او معتقد است، تنبلی مادر همه عادتهای بد ماست. البته من هم بهنوبه خودم به مکتب تنبلیسم منتقدم؛ اما به هر حال مادر است و احترامش واجب.
راستی، وحید این اواخر سردبیر همان مجله شده است. برایش خوشحالم که با تلاش شبانهروزی به آرزوهای کوچکش میرسد، اما هنوز با زندگی هنری من خیلی فاصله دارد!
۶۳
کلیدواژه (keyword):
رشد هنرجو، طنزیمات، پس چرا به آرزوهایم نمی رسم، علیرضا خرمی زاده