مسیر درست را انتخاب کنید!
۱۴۰۳/۰۷/۰۱
مثل همیشه دفتر طراحیام را از زیر نیمکت برداشتم و آرامآرام مشغول نقاشی شدم. ناگهان با صدایی به خود آمدم. دبیر هندسه بود. با تکرار پرسشش به طرفم آمد. من همیشه نیمکت آخر مینشستم؛ شاید برای اینکه چندان دم دست دبیر نباشم و بتوانم از زیر پرسشهایش در بروم! دبیر هندسه با تکرار پرسشش به سمتم آمد. صدای قدمهایش به من نزدیک و نزدیکتر میشد. من پاسخ سؤالش را نمیدانستم! چپچپ نگاهم کرد و توضیح بیشتری درباره سؤالش داد. دستوپاشکسته پاسخی دادم و الحمدلله آن روز به خیر گذشت.
نفس عمیقی کشیدم، ولی تصور اینکه شنبه هفته آینده امتحان مستمر هندسه داریم، لرزه بر اندامم انداخت. به خودم قول دادم فضاحت امروز را جبران کنم و نمره خوبی از امتحان مستمر بگیرم. برای همین زمان زیادی را صرف حفظ فرمولها و تمرین اثباتهای پیچیده هندسه کردم. چارهای نداشتم و باید نتیجه خوبی میگرفتم!
بالاخره روز آزمون فرا رسید. هرچه بیشتر سؤالها را میخواندم، برایم گنگتر و ناآشناتر به نظر میرسید. میدانستم پاسخ همه آنها را بلدم، ولی پیداکردن جواب صحیح در ذهن شلوغ و بههمریخته من کار آسانی نبود. پریشان و پراضطراب سرم را از روی برگه بلند کردم و نگاهی به همکلاسیهایم انداختم. همه مشغول نوشتن بودند، بهجز مریم که داشت آرام دفتر هندسهاش را باز میکرد و میخواست تقلب کند. آری تقلب! چشمانم درخشیدن گرفت. با خودم گفتم چرا من تقلب نکنم؟ هرچند تا آن موقع از اسم تقلب هم هراس داشتم، اما تکتک ذرات وجودم مرا به این کار تشویق میکردند. بهآرامی پاسخها را از جزوه هندسه پیدا کردم و یکییکی در برگه سؤالها نوشتم. مسرور و سرخوش بودم که نمرهای کمتر از بیست نصیبم نمیشود.
ناگهان سنگینی نگاه کسی را روی خودم حس کردم. سر بلند کردم و مریم را دیدم که با حسرت و البته کمی خشم به من نگاه میکرد؛ چرا که همان اول، شرایط تقلب را از دست داده و ناکام مانده بود.
خلاصه برگهها را تحویل دادیم. بیصبرانه منتظر جلسه بعدی هندسه بودم تا مرا به خاطر کسب بالاترین نمره تشویق کنند. همینطور هم شد! دبیر طبق روال همیشه نمرهها را براساس بیشترین به کمترین تحویل داد. خوشحال بودم که اسم من جزو نفرات اول خوانده شده است، اما مریم در زمره آخرینها بود. او از دیدن نمرهاش آنقدر ناراحت شد که به نشانه اعتراض، در حالی که زیر لب میگفت: «تقلب شده، این چه وضع امتحان است، من اصلاً این امتحان را قبول ندارم»، از کلاس بیرون رفت.
نگاه من به در کلاس قفل شده بود. به دلم بد آمده بود. قلبم تندتند میزد و بهشدت مضطرب بودم. ناگهان در کلاس باز شد و من و دبیرم را به دفتر فراخواندند. حس بدی داشتم. هزار فکر و خیال میکردم. آیا مریم مرا مقصر نمره بد خود میدانست؟ یا نه! مرا شریک تقلبهایش معرفی کرده بود؟
وارد دفتر شدیم. ای وای، چه میدیدم؛ مادر مریم آمده بود. آمده بود و نام مرا بهعنوان متقلب به مدیر و معاون گفته بود...آخ! صداهای مدیر و معاون و دبیر و مادر مریم را نمیشنیدم! از خدا میخواستم همه این اتفاقها خواب بوده باشند، ولی نبود. از خجالت آب شدم. همه مرا نگاه میکردند و همین نگاههای سرزنشآلود بدترین تنبیه بود برای من.
شرمسار و خجالتزده و با دنیایی از اندوه به کلاس برگشتم. همه قضیه را فهمیده بودند و در گوشی پشت سر من حرف میزدند. دیگر هیچ آبرویی برایم نمانده بود. آه! آن روز بسیار سخت گذشت و لحظات تلخی را گذراندم.
ثانیه به ثانیه آن روز مثل کابوس تا سالها با من همراه بود و تا مدتها اضطراب آن را با خود میکشیدم. به لحاظ روحی بهشدت به هم ریختم. مدتی طول کشید تا ذهن و روان خودم را ترمیم کنم.
مدتی بعد از این ماجرا، دبیرم متوجه اشتیاق من به رشته هنر شد و متوجه شد که رشته ریاضی با علاقههای من همسو نبوده و نیست! او بهصراحت به من گفت تو راه را اشتباه آمدهای! باید برگردی. باید هجرت کنی به رشته هنر!
همین حرف مرا به سمت تغییر رشته هل داد! انگار دنیا را به من داده بودند. آنقدر رشته گرافیک را دوست داشتم و در درسهایش موفق بودم که همیشه (بدون هیچ تقلبی!) نفر اول کلاس میشدم. تابستان همان سال در آزمون دانشکده فنیوحرفهای شرکت کردم. هم دانشگاه علمیکاربردی مشهد قبول شدم و هم دانشکده فنیوحرفهای بندرعباس. دانشکده فنی بندرعباس را انتخاب کرده و دو نیمسال را گذراندم. به خاطر شرایطی، تصمیم گرفتم دوباره در آزمون سراسری شرکت کنم، اما با همان علاقه به هنر. این بار در رشته دبیری فرهنگ و هنر پذیرفته شدم؛ چیزی که آرزوی همیشگیام بود.
نفس عمیقی میکشم و به چهره دانشآموزانم که دارند به حرفهای من گوش میکنند نگاه میکنم. ادامه میدهم: «اگر آن روز آن اتفاق تلخ نمیافتاد، شاید رشته ریاضی را دنبال کرده بودم؛ رشتهای که به آن هیچ علاقهای نداشتم. خدا را شکر!»
دور و بر هر کدام از ما پر است از آدمهایی که از ترس اینکه برچسب دانشآموز ضعیف و تنبل بخورند، تا ابد دور رشتههای فنی و مهارتی را خط میکشند. یا خانوادههایی را میشناسیم که روح هنر را در فرزندان خود میمیرانند و آنها را به تحصیل در رشتههایی مجبور میکنند که علاقهای هم به آنها ندارند. واقعاً چرا؟
بچهها! من این خاطره را بارها و بارها تعریف کردهام و همیشه نگران انتخاب رشته درست شما بوده و هستم. پس با توکل بر خدا، به سمت رشتههای متناسب با روح و ذهن خود حرکت کنید.
۴۱
کلیدواژه (keyword):
رشد هنرجو، خونه خودتونه، مسیر درست را انتخاب کنید، اطهر سوری