اولین روز
زنگ دینی بود. هنوز معلم به کلاس نیامده بود. اولین جلسه درس در سال تحصیلی جدید بود. معلم جدید دینی را نمیشناختم و ندیده بودمش. همهچیز برایم تازگی داشت؛ سال تحصیلی، مدرسه و رشتهای که انتخاب کرده بودم (ماشینابزار). اولین سالی بود که از راهنمایی به هنرستان آمده بودم. داستانِ به هنرستان آمدنم مفصل است. سعی میکنم داستانش را برایتان تعریف کنم:
مهرماه سال 1360 بود؛ یعنی چهلوسه سال پیش. بچهها کلاس را با سروصدایشان روی سر گرفته بودند. صدا به صدا نمیرسید. مبصر صفرکیلومتر کلاس هر چه بالا و پایین میپرید تا بچهها را آرام کند، موفق نمیشد. بالاخره انتظارات به سر آمد. در کلاس باز شد. جوان گندمگون خندهرویی، با قد متوسط و اندامی ورزشکاری، با گرمکن قرمزرنگی بر تن، وارد کلاس شد. در یک چشم برهمزدن، سکوتی کامل در کلاس حکمفرما شد. سی جفت چشم آقای معلم دینی را از جلوی در تا پای تخته کلاس همراهی کردند. معلم جوان لبخندزنان با چشمانی که از لبخند برق میزد و به تکتک بچههای کلاس نگاه میکرد، کنار تخته مستقر شد. با صدای آرام و دلنشین خودش را معرفی کرد: من، محمود موافق، معلم دینی شما هستم.
شیرینی لحظات آن کلاس را هیچگاه نمیتوانم فراموش کنم، آخر آن کلاس متفاوتترین کلاسی بود که تا آن روز در دوران تحصیلم تجربه میکردم. آقای موافق خوشبرخوردترین معلممان بود. هیچگاه لبخند از کنار لبانش محو نمیشد. درس را با گفتوگوهای دوطرفه بین خودش و بچهها پیش میبرد. خلاصه، در همان جلسه اول مهرش به دل من و تمام بچهها نشست. آن روز من هرگز نمیتوانستم تصور کنم آقای موافق در آینده مهمترین و تأثیرگذارترین معلم زندگیِ نهتنها من، بلکه کل بچههای هنرستانمان خواهد شد!
چهلوسه سال پیش
باورم نمیشود به همین سرعت و به همین راحتی چهلوسه سال از اولین روزی که گام در حیاط هنرستان فنی شماره 2 تهران گذاشتم، گذشته باشد. حالا بعد از چهلوسه سال خودم را وسط حیاط هنرستان میبینم؛ حیاطی که جایجایش برایم یک دنیا خاطره با خود دارد. بیاختیار چند قطره اشک از چشمانم میجوشد و گونهام را خیس میکند. در حیاط چشم میچرخانم. کلاسها و کارگاههای دورتادور حیاط را تار میبینم.
خدا را شکر ظاهر ساختمان و حیاط و کلاسهای هنرستان دستنخورده باقیماندهاند! قرارگرفتن در هر نقطهای از هنرستان دهها خاطره ناب را برایم زنده میکند؛ چقدر بچه هایی که در همین حیاط والیبال بازی کردهاند و در مسابقات تیمگان (لیگ) فوتبال داخل هنرستان گل زدهاند و با فریاد گلگل همکلاسیهایشان به هوا پریدهاند. هنرستانی که در کارگاههای آن دهها متخصص و مدیر کارخانه، زیرنظر مهندسان خوشفکر کار یاد گرفتهاند و هماکنون مشغول خدمت به کشورشان هستند. در همین هنرستان، چندین معلم شهید به بچهها درس زندگی دادند و طولی نکشید که خودشان نیز بهسوی آسمان زندگی جاویدان پر کشیدند.
قطعهکارهای بچهمحل
خوب به یاد میآورم، اوایل سالهای بعد از پیروزی انقلاب، یعنی سالهای 59 و 60 در جامعه بحث خودکفایی و پیشرفت کشور داغ بود. عدهای بر این باور بودند که برای پیشرفت کشور به متخصصانی در رشتههای گوناگون، بهخصوص رشتههای فنی، نیاز داریم. همه معتقد بودند هنرستانها میتوانند در این زمینه نقشی مهم داشته باشند. قرار شد حسابی به هنرستانها در سطح کشور بها بدهند. قرار شد شاگردان باهوش و مستعد را برای هنرستانها انتخاب کنند. شور و حال خوبی در سطح کشور به راه افتاد و خلاصه هنرستانها بهقدری در آن سالها مهم شده بود که برای ورودی هنرجویان، مثل آزمون سراسری دانشگاهها، آزمون ورودی سراسری طراحی کردند.
آن سالها مثل حالا در مدرسه مشاور و معلم راهنمای درستوحسابی وجود نداشت تا بچهها با آنها گفتوگو کنند و رشته مناسب روحیهشان را انتخاب کنند. من از بچگی به ساختوساز و تولید و خلقکردن قطعه و اثر هنری علاقه زیادی داشتم. بیشتر از اینکه کتاب به دست باشم، آچار و دوربین عکاسی و قلممو به دست بودم و اوقاتم را با تولید کارهای هنری و فنی میگذراندم. از طرف دیگر، یکی از بچهمحلیهایم که یکی دو سال از من بزرگتر بود، در هنرستان مشغول تحصیل بود. او گاهگاهی قطعهکارهای بامزهای را که در کارگاه هنرستان ساخته بود نشانم میداد؛ قطعههایی مثل دستگاه سوراخکن کاغذ، لولاهای در، گونیاهای فلزی، انواع چرخدنده و حتی میللنگ موتور ماشین.
دیدن آن دستسازها حسابی در من تأثیر مثبت گذاشت و من بهعنوان فارغالتحصیل پایه سوم راهنمایی، انتخاب خودم را کردم. به اصرار خودم و با کمک خانواده، در آزمون ورودی هنرستانها شرکت کردم و در رشته ماشینابزار قبول شدم.
روزی را که قرار بود اسامی قبولشدگان در روزنامههای کثیرالانتشار آن زمان منتشر شود به یاد دارم. آن روزها تنها دو سه روزنامه بعدازظهرها چاپ میشد که یکی کیهان و دیگری اطلاعات بود. روزنامهها را دکههای روزنامهفروشی هر روز ساعت دوی بعدازظهر به دست مردم میرساندند. مردم در گرمای تابستان یک ساعت زودتر جلوی دکهها صف کشیده بودند. وقتی روزنامه را خریدم، بدون معطلی همانجا روی زمین صفحههایش را باز کردم. با دیدن اسمم به هوا پریدم. دیگر سر از پا نمیشناختم. یک دستم روزنامه و یک دستم رو به هوا، شادیکنان به سمت خانه دویدم تا خبر قبولیام را به پدر و مادرم بدهم. به نظرم واقعاً حس و حال آن قبولی کمتر از حس و حال قبولی در دانشگاه نبود! ایکاش در سالهای بعد نیز آن جو مثبت و خوبی که برای هنرستانها ایجاد شده بود، در کشور حفظ میشد! واقعاً بهترین راه برای پیشرفت کشور و عاقبتبهخیری جوانان همان راه بود؛ کسب مهارتهای فنی و هنری در هنرستانها و دوره دوم متوسطه.
متأسفانه بعد از گذشت چند سال، تب قبولی در رشتههای پزشکی و ریاضی و علوم انسانی خیلی بالاتر از رشتههای فنی و هنری رفت و هنرستانها به حاشیه رانده شدند. غول آزمون سراسری سر برآورد و میلیونها جوان را بعد از دیپلم و قبولنشدن در دانشگاه، به انسانهای بیهنر و بیمهارتی تبدیل کرد که به درد هیچ کاری نمیخوردند. ایکاش آموزشوپرورش با همان فرمان ابتدای دهه شصت ادامه پیدا میکرد و به هنرستانها اهمیت میداد! آخر مگر ما در کشور به چند پزشک و فیزیکدان نیاز داریم؟!
معاون مهربان هنرستان
قدمزنان به سمت در ورودی هنرستان میروم. ساختمان اصلی هنرستان در یکدوم زمین آن قرار دارد و حیاط هنرستان را به دو قسمت تقسیم کرده است. حیاطخلوت کوچکی در سمت خیابان و در ورودی قرار دارد؛ همانجایی که آنوقتها صبحهای زود بچهها دوچرخهها را پارک میکردند. اتاقک سرایدار هنرستان، آقای دهقان مهربان، کنار در ورودی به چشم میخورد؛ همانجایی که آقای شیرازی، معاون با ابهت و مقتدر آنوقتهای هنرستان، صبحها میایستاد و احدی از هنرجویان جرئت تأخیر ورود به هنرستان را نداشت. نظم و انضباط نزد آقای شیرازی از مهمترینها مهمتربود. آقای شیرازی با هیچ بنیبشری روی موی سر، لباس مناسب و حضور بهموقع در مدرسه شوخی و تعارف نداشت. همین روحیه باعث شده بود هنرجویان هنرستان منظم و مرتب باشند. البته ناگفته نماند، آقای شیرازی را همه بچهها و معلمها و اولیای هنرجویان از صمیم قلب دوست داشتند. در کنار روحیه منظم و مرتب آقای شیرازی، دلسوزیهای او نسبت به اوضاع درسی و خانوادگی هنرجویان و مهربانیهایش، از او معاونی ششدانگ ساخته بود. آقای شیرازی بهقدری در تمام امور هنرستان حضور فعال داشت و نقشآفرینی میکرد که میتوانستیم نقش او را از مدیر مدرسه هم بالاتر بدانیم.
ادامه خاطرات هنرستان در شماره بعد...