جمعه ۷ شهریور ۱۴۰۴

مقالات

معلم خوب من

  فایلهای مرتبط
معلم خوب من
حمید‌رضا اداوی، معلم پیشکسوت، سال ۱۳۵۴ در الیگورز متولد شده. سال ۱۳۷۴ با مدرک فوق‌دیپلم به عنوان دبیر ریاضی مشغول به کار شده و بعد، لیسانس ریاضی و فوق‌لیسانس ریاضیِ محض و فوق‌لیسانس مدیریت گرفته است. او از سال ۱۳۹۳ در دانشگاه فرهنگیان الیگودرز تدریس کرده و دو سال را هم به عنوان مدیر و معلم در مدرسه‌های ایرانیان مقیم بلغارستان گذرانده است. کتاب‌های «ریاضی با طعم هلو»، مجموعه چهار جلدی «حسابستان» برای پایه‌های ششم، هفتم، هشتم و نهم و کتاب «بلغارستان کشوری برای تمام فصل‌ها» از تألیفات این معلم خلاق و پر‌تلاش است. اداوی کتابچه‌ای شخصی با عنوان «دبیر‌نامه» هم دارد که در آن اسامی همه همکاران، دانش‌آموزان و دانشجویانش و تجربه‌های معلمی‌اش را طی سی‌سال جمع کرده است و اول آن هم نوشته است: «بسی عشق کردم در این سالِ سی ...» او کلی خاطرات شیرین از سی سال معلمی‌اش دارد که در اینجا سه‌تا از آن‌ها را می‌خوانیم:

آزمایشگاه با اجاق سفری و کتری و ماهیتابه

سال اول خدمتم، در روستای حُر‌آباد، حوالی آبشار آب‌سفید الیگودرز، در یک مدرسه شبانه‌روزی دبیر ریاضی بودم. در کنار ریاضی علوم هم تدریس می‌کردم. یک روز قرار بود به دانش‌آموزان معصوم و با‌صفای خودم تبخیر و «میعان» یا همان تبدیل گاز به مایع را درس بدهم. چون در مدرسه امکانات آزمایشگاه نداشتیم، یک اجاق سفری، یک کتری آب و یک ماهیتابه را بردم سر کلاس. کتریِ آب را گذاشتم روی اجاق و همین‌که بخار آن در آمد، زیرِ ماهیتابه را گرفتم بالای لوله کتری. به این ترتیب، بخاری که از کتری خارج می‌شد، قطره‌قطره شروع کرد به چکیدن.

همین‌طور که پدیده تبخیر و میعان را توضیح می‌دادم، درِ کلاس را زدند و رئیسِ منطقه و معاون مدیرکل آموزش‌و‌پرورش الیگودرز همراه مدیر و ناظم مدرسه برای بازرسی از کلاس، آمدند داخل. آقای معاون با دیدن گاز و کتری و ماهیتابه چهره در‌هم کشید و گفت: «ما‌شاء‌الله خوب به خودتان می‌رسید! توی کلاس چای تازه‌دم و نیمرو می‌زنید به بدن! ایول!»

گفتم: «جناب، این وسایل به‌خاطر کاردانی و احساس مسئولیت شما مسئولان محترم اینجا هستند!»

پرسید: «چطور؟»

گفتم: «این‌ها که می‌بینید، وسایل آزمایشگاه ماست که از آبدارچی مدرسه قرض گرفته‌ام. شما که این‌قدر آدم دقیقی هستید، اوضاع اینجا را به بالا‌دستی‌ها گزارش کنید، بلکه فکری به حال ما کنند ...»

آقای معاون که از قضاوت زودهنگام خودش تا حدی شرمنده شده بود، گفت: «همین‌که پایم برسد به مرکز استان، یک مجموعه کامل آزمایشگاه علوم و یک مجموعه کمک‌آموزشیِ ریاضی تهیه می‌کنم و شخصاً برای شما می‌فرستم.»

من با اینکه معلمِ تازه‌کاری بودم، نمی‌دانم چرا گفتم: «والله مسئولان از این قول‌ها زیاد داده‌اند، اما همین‌که پایشان را از مدرسه ما بیرون گذاشته‌اند، همه‌چیز یادشان رفته است.»

او که غیرتی شده بود، گفت: «این‌بار فرق می‌کند. چون من دارم قول می‌دهم. حالا می‌بینید.»

حدود یک هفته پس از رفتن جناب معاون و همکارانش، دیدم یک وانت مزدا دوکابین سبز رنگ جلوی مدرسه توقف کرد. دوتا کارتن بزرگ هم عقب وانت بود.»

راننده پیاده شد و پرسید: «آقای اداوی هستند؟»

گفتم: «بفرمایید، خودم هستم.»

گفت: «این امانتی‌های شما را آقای زیگوار فرستاده، سفارش کرده شخصاً به خود شما تحویل بدهم.»

کارتن‌ها را سریع بردیم داخل و دیدیم آقای معاون به قولش عمل کرده. یک تقدیر‌نامه و یک نامه تشکر‌آمیز هم همراه وسایل فرستاده بود. هنوز بعد از سی‌و‌چهار سال، بخشی از آن وسایل در مدرسه موجود است و من هر وقت سری به آنجا می‌زنم، خاطرات آن روزها برایم زنده می‌شود.

 

کاریکاتور من!

یک روز در پایه نُهم داشتم «معادله خط» درس می‌دادم، دیدم یکی از دانش‌آموزان که علاقه چندانی هم به ریاضی نداشت، اصلاً حواسش به کلاس نیست و حسابی به کار خودش مشغول است. فکر کردم لابد دارد دستگاه مختصات می‌کشد و یادداشت برمی‌دارد. بعد یواشکی رفتم طرفش و دیدم دارد کاریکاتور می‌کشد. آنقدر با تمرکز کار می‌کرد که متوجه من نشد. من هم مزاحمش نشدم و درس را ادامه دادم. وقتی کارش تکمیل شد، رفتم پیشش و دیدم کاریکاتور خودم را کشیده! آن‌قدر خوب کشیده بود که واقعاً لذت بردم.

برگه را از دستش گرفتم و گفتم: «به‌به! عجب هنرمندی توی کلاس ما بوده و خبر نداشتیم!»

بعد نقاشی او را به بچه‌ها نشان دادم و همین‌طور که لبخند بر چهره داشتند، با اشاره به خطوط طراحی کاریکاتور، برایشان درباره خط شکسته و منحنی و معادله خط حرف زدم. بعد، تشویقش کردم و بچه‌ها برایش دست زدند. کاریکاتور را هم زدم به تابلوی اعلانات تا همه بچه‌های مدرسه ببینند و لذت ببرند. از روزی که نقاشی آن دانش‌آموز را زدم به تابلوی مدرسه و تشویقش کردم، او هم حسابی با من رفیق شد. آن دانش‌آموز الان یک بنگاه معاملات املاک دارد و هر وقت مرا می‌بیند، یادی از آن روز می‌کنیم. شاید بیشتر درس‌های من یادش رفته باشد، ولی آن روز برای همیشه در خاطرش نقش بسته است.

 

بازیگر مدرسه ما

یکی از شوخی‌هایم با بچه‌ها این بود که زودتر از آن‌ها می‌رفتم گوشه‌ای در ردیف آخر می‌نشستم تا رفتارها و ادابازی‌های آن‌ها را موقع ورود به کلاس تماشا کنم. یکی داد می‌زد، یکی می‌کوبید روی میز، یکی سرود می‌خواند، یکی صدای خروس در‌می‌آورد ... هر کس هم متوجه حضور من می‌شد، با اشاره می‌گفتم چیزی نگو تا ببینیم بقیه چه‌کار می‌کنند. تا اینکه یکی از دانش‌آموزان همین‌که وارد کلاس شد، یک تکه گچ از پای تخته‌سیاه برداشت و گفت: «بچه‌ها الان آقای اداوی می‌آید و این‌جوری شروع می‌کند به درس‌دادن: خب بچه‌های عزیز، بیایید ببینیم این مثلث ناقلا از چه زمانی به دست بشر اهلی شده و اصلاً مشکلش با ما چیه؟! ...» ادای راه رفتن و لحن حرف‌زدن مرا چنان خوب تقلید می‌کرد که حیرت کردم. تا اینکه از نگاه‌ها و خنده‌های دوستانش متوجه حضور من شد و یکهو یخ کرد. او که از خجالت سرخ شده بود، ساکت شد و سریع نشست.

من از بچه‌ها خواستم این دانش‌آموز با‌استعداد و هنرمند را تشویق کنند.

یکی از بچه‌ها گفت: «آقا، فقط شما نیستید. او ادای همه معلم‌ها و حتی مدیر را هم عین خودشان در‌می‌آورد.»

با این حرف فکری در ذهنم جرقه زد. در پایان کلاس به او گفتم خودش را آماده کند برای روز معلم یک برنامه طنز برای معلم‌های مدرسه اجرا کند. روز ۱۲ اردیبهشت آن سال جشن کوچکی در مدرسه ترتیب داده بودیم و معلم‌ها و بچه‌ها با صمیمیت خاصی دور هم نشسته بودند. بعد از سخنان انگیزشی آقای مدیر و تعدادی از معلم‌ها، من گفتم: «اگر اجازه بدهید، امروز با هنرنمایی دوست خوبمان آقای «ب»، یک غافلگیری برای شما همکاران محترم دارم.» بعد آن دانش‌آموز را دعوت کردم برای اجرای برنامه. همکاران از دیدن اداها و طرز بیان خودشان از زبان او از خنده روده‌بُر شده بودند و آن سال یکی از شاد‌ترین روزهای معلم را تجربه کردیم.

چندتا از معلم‌ها هم قول چند نمره ارفاقی به او دادند.

 

 

۸۶
کلیدواژه (keyword): رشد برهان متوسطه اول، باغ خاطرات، معلم خوب من،معلم ریاضی،ریاضی با طعم هلو،مجموعه چهار جلدی حسابستان،بسی عشق کردم در این سال سی،حمید‌رضا اداوی،حبیب یوسف زاده
برای نظر دادن ابتدا باید به سیستم وارد شوید. برای ورود به سیستم روی کلید زیر کلیک کنید.