بخش (اپیزود) اول
مرد دست کودک را گرفته بود و بهسختی دنبال خود میکشید. نسیم خنکی به صورت او میخورد. پاییز کمکم داشت رونمایی میکرد؛ اما نقنق مدام نیما نمیگذاشت او از پاییز دلخواهش لذت ببرد. به کوچهی مدرسه که رسیدند، نیما خودش را محکم نگه داشت و داد زد: «ولم کنین! نمیخوام بیام.» مرد دستش را کشید و نیما روی کفِ پاهایش سر خورد. پدر ترسید دست فرزندش آسیب ببیند. از کشیدنش دست برداشت؛ ولی همچنان آن دستهای کوچک را در دستانش نگه داشت. سعی کرد عصبانیتش را فرو دهد. چند نفس عمیق کشید و به اطراف نگاه کرد. بچههای کلاس اولی دستدردست پدر، مادر یا هردوشان به سمت مدرسه میرفتند. او خوب میدانست نیما چقدر مشتاق بود که مدرسه برود. چقدر دربارهی مدرسه سؤال و جواب کرده بود. خوب میدانست، با وجود همهی مقاومتش، ته دل کوچک نیما اشتیاق بزرگی برای دیدن مدرسه مثل نبض میزند. پس صبر کرد تا خودش راهی شود. نیما نگاهی به پدر که به اطراف نگاه میکرد، انداخت. بعد هم او را دید که به پشت سرش نگاه میکند. دلش لرزید که نکند برگردد سمت خانه. راه افتاد، ولی همچنان غر میزد: «ولم کن! دستم عرق کرد. برو میخوام تنها برم.»
وارد کوچهی مدرسه شدند که جوی آبی وسط آن روان بود. پدر همچنان دست پسر را گرفته بود و گاه با انگشت شستش روی دست او را نوازش میکرد. همینکه نیما نوازش پدر را احساس کرد، دوباره سرکشیاش شروع شد و پرید آن سمت جوی آب. مرد هم دنبالش رفت. دوباره نیما پرید این سمت جوی آب. مرد باز هم بدون گفتن هیچ کلامی، او را دنبال کرد. برای بار سوم که نیما به آن سمت جوی آب رفت، پدرش همان طرف ماند؛ ولی همچنان دست او را در دستش گرفته بود. نیما از این بازی سرحال آمده بود و بدون آنکه متوجه باشد، دست پدر را تاب میداد.
مرد از این فرصت استفاده کرد و گفت: «بچهها، رو ببین. چقدر خوشحالن!»
نیما دوباره به حال قبلیاش برگشت و غرولندکنان گفت: «بیشترشون با مامانشون اومدن. ولم کن! نمیخوام درس بخونم.»
میدانست نیما بهانهگیری میکند. دل خودش هم گاهی بهانه میگیرد و بغض را تا گلویش هل میدهد. هنوز سه ماه نشده که نیما مادرش را از دست داده است.
مرد سکوت کرد. چارهای نداشت. نمیدانست چه بگوید. وقتی یادش میافتاد که نیما سر بستر مادرش میرفت و میگفت که مامان، زود خوب شو، میخوام روز اول مدرسه با تو برم، دلش آتش میگرفت.
از دور ورودی مدرسه را دید. طاق گل بزرگی زده بودند و بوی اسفند به مشام میرسید. نیما با دیدن آن صحنه و شنیدن صدای جیغوداد بچهها، از نقنقکردن دست برداشت و از روی جوی به سمت پدرش پرید و قدم تند کرد. میان گل و دود و اسپند، در ازدحام پرسروصدای آنجا، در حالی که هنوز اخمهایش در هم بود، دست پدر را رها کرد و وارد مدرسه شد. پدرش نیز پشت سرش رفت و گوشهی حیاط، کنار پدرها و مادرهای دیگر، ایستاد و بغضش را فرو داد.
بخش دوم
مادر با شتاب حرکت میکرد و پسر کوچکش تقریباً همپای او میدوید. گاهی قدمی عقب میماند و با دو خودش را به مادر میرساند. مادر ایستاد و نگاه مهربان و روشنش چهرهی پسر را نواخت. کولهپشتی پسرش را گرفت و با مهربانی نگاهی به او انداخت و گفت: «بدو پسرم دیر شد.»
صبح امروز خیلی زود بیدار شده بود تا قبل از همه به مدرسه برسد؛ اما ماشینش بین راه خاموش شد و دیگر روشن نشد که نشد. اول به امدادخودرو زنگ زد؛ ولی همینکه شنید تا 45 دقیقهی دیگر به او میرسند، منصرف شد و به همسرش خبر داد تا خودش را زودتر برساند. با این حال باز هم بیست دقیقه معطل ماند و الان هم باید برای جبران این معطلی از سر تا ته کوچهی مدرسه را با پسرش، معین، بدود.
معین هنوز معنی دیرشدن را نمیفهمید و این بدوبدو را نوعی بازی میدید و سر نشاط آمده بود. چند قدم که رفتند، پسر همانطور که دست مادرش در دستش بود، به سمت دیگر جوی آب پرید و دوباره شروع به دویدن کرد. زن میخواست توی ذوق بچه نزند؛ وگرنه خیلی برایش سخت بود که کیف خودش، کولهی پسرش و آن دست کوچک درازشده از آن طرف جوی آب را همزمان در دست داشته باشد و بدود. چند قدمی مانده به در مدرسه که با طاق گلی زیبا تزیین شده بود، مادر با کشیدن دست معین او را به سمت خودش آورد و با صدای آرامی گفت: «مامان جان، توی مدرسه من دیگه مامانت نیستم، خانم مدیرم. باشه عزیزم؟»
معین سری تکان داد و در حالی که قلبش تاپتاپ میزد، گفت: «باشه مامان مدیر!»
هر دو از زیر طاق گل رد شدند. معین به سمت صف بچهها رفت و مادر سریع خودش را به سکوی روبهروی دانشآموزان رساند.
بخش سوم
مدیر با معلمها و معاونهایی که روی سکو بودند، سلامی رد و بدل کرد و صدابر (میکروفن) را برداشت و با لحن مهربانی گفت: «کلاساولیها، شکوفههای نازنین، سلام.»
سلام جیغمانند بچهها در گوش حیاط پیچید. خانم مدیر خوشامدی هم به پدرها و مادرها گفت و معلمهای هر کلاس را به آنها معرفی کرد. معلمها با سبدی حصیری پر از هدیه به سمت صفها رفتند.
نیما آخر صف بود. هر کس میآمد، نیما جایش را با او عوض میکرد تا بتواند برگردد و پدرش را ببیند. معین آخرین نفری بود که به صف آنها پیوست و جلوی نیما در صف قرار گرفت. قد معین بلند بود و نیما هربار که صدای خانم مدیر در حیاط میپیچید، کمی سرش را به راست خم میکرد تا صورت او را هم ببیند. هر بار که برمیگشت تا ببیند پدرش هست یا نه، او برایش دستی تکان میداد و بوسهای روانه میکرد. نیما تمام عصبانیتش از نبود مادر را سر پدر خالی میکرد؛ ولی باز هم او تنها کسی بود که دلش به او گرم بود.
خانمی با لباس آبی با سبد حصیری در دست از ابتدای صف شروع به حرکت کرد. لحظهبهلحظه به او نزدیکتر میشد. دست بچهها یکییکی داخل سبد میرفت و بستهای کادوپیچ شده را برمیداشت. بالاخره نوبت او رسید. همینطور بیحرکت ایستاد و به نوک کفشهایش خیره ماند. معلم قدش را کوتاه کرد و دستش را روی شانهی او گذاشت و گفت: «خوش اومدی پسرم. یکی از اینها رو بردار.» نیما بسته را گرفت و معلم به سر صف برگشت و صفها همراه معلمها حرکت کردند. نیما به سکو که نزدیک شد، نگاهی دزدانه به خانم مدیر کرد. نفر جلویی که قدبلندتر از نیما بود، در حالی که بستهاش را نشان میداد، گفت: «مامان! مامان!»
خانم مدیر چشمغرهای رفت و بلافاصله لبخند زد. پسر فوراً حرفش را عوض کرد و گفت: «منظورم اینه که مامان مدیر! خانم مدیر!»
نیما با تعجب نگاهی کرد و زیر لب گفت: «مامان مدیر؟»
یک دفعه انگار کشف تازهای کرده باشد، همینطور که با صف از کنار سکو رد میشد، در حالی که سعی میکرد توجه خانم مدیر را جلب کند، با لبخندی از همان توی صف داد زد: «سلام مامان مدیر!»
این واژه انگار مسری بود. از سر تا ته صف بچهها سعی میکردند با «سلام مامان مدیر» صدایشان را به گوش خانم مدیر برسانند. مدیر بهسختی جلوی اشکهایش را میگرفت.
نیما قبل از ورود به ساختمان، دوباره برگشت و بهسختی پدرش را میان جمعیت پیدا کرد و با رضایت برایش دستی تکان داد و به کلاس رفت.