نقشها: راوی، خالهپیرزن، مورچه، گنجشک، درخت، بابا (پیرمرد)
وسایل لازم: وَردَنه، تعدادی نان، مقداری پَر، مقداری برگ، یک کاسه ماست
{صحنه 1: داخل خانهی خالهپیرزن}
راوی[رو به تماشاچیان و پشت به صحنه ایستاده است]: یکی بود یکی نبود، غیر از خدای مهربون هیچکس نبود. توی یه دِه کوچیک، پیرزن مهربونی زندگی میکرد که همه دوستش داشتند. همه که میگم، یعنی هم آدمایی که توی ده زندگی میکردن و هم حیوونایی که اونجا بودن؛ همه و همه خالهپیرزن رو دوست داشتن. خالهپیرزن هر روز نون میپخت. اونم چه نونایی! عطرش تا هفت تا خونه اونورتر میرفت. اونوقت بود که همه میومدن و از خاله نون میگرفتن و میخوردن و کیف میکردن. تا اینکه یه روز مورچه که مثل همیشه لم داده بود و از سوراخ دیوار، نونپختن خالهپیرزن رو تماشا میکرد، ...
خُب دوستان من! بهتره که ادامهی داستان رو با هم ببینیم.»
[خالهپیرزن کنار تنور نشسته است و نان میپزد. مورچه با کمی فاصله کنار لانهاش روی زمین دراز کشیده است و خاله را نگاه میکند.]
خالهپیرزن [با آواز]: نون میپزم، نون میپزم. برای دوستام میپزم. این همسایه، اون همسایه. اینوریا، اونوریا. مورچه بیاد، گنجشک بیاد. هر کی بیاد فرق نداره. اینجا بیاد نون میخوره کیف میکنه. نون میپزم، نون میپزم.
[هنگام گذاشتن نان در تنور، نان از دست خالهپیرزن داخل تنور میافتد. خالهپیرزن خم میشود تا نان را بردارد. طوری که از دور فقط پاهایش معلوم میشود.]
مورچه [با نگرانی فریاد میزند]: ای وای! ای وای! خاله افتاد تو تنور. حالا چیکار کنم؟ کجا برم؟ به کی بگم؟
{صحنه 2: بیرون خانه خالهپیرزن}
[مورچه در حالی که به شدّت گریه میکند، چشمهای خود را میمالد و به اینطرف و آنطرف میدود.]
گنجشک [با تعجّب]: مورچهی اشکریزون، چرا اشکریزون؟
مورچه [با گریه]: خاله به تنور، مورچه اشکریزون.
گنجشک [بالبالزنان و با ناله]: جیکجیک وای! جیکجیک وای! خاله افتاده توی تنور. جیکجیک. حالا چیکار کنم؟ جیکجیک کجا برم؟ جیکجیک به کی بگم؟ جیکجیک!
[گنجشک در حالی که تندتند بال میزند و به این طرف و آن طرف میرود، محکم به درخت میخورد و مقداری از پرهایش روی زمین میریزد.]
درخت [با تعجّب]: گنجشک پَر ریزون، چرا پَر ریزون؟
گنجشک [ناراحت و با ناله]: خاله به تنور، مورچه اشکریزون، گنجشک پر ریزون.
درخت [شاخههایش را محکم تکان میدهد و با ناله]: ای وای! ای وای! خاله افتاده توی تنور. حالا چیکار کنم؟ به کی بگم؟
[درخت از ناراحتی آنقدر شاخههایش را تکان میدهد تا برگهایش به زمین میریزد. بعد پیرمردِ ماستفروش با یک کاسه ماست وارد صحنه میشود و با نگرانی به سمت درخت میرود.]
پیرمرد [با تعجّب]: درخت برگریزون، چرا برگریزون؟
درخت [ناراحت و با ناله]: بابا ماستفروش! خاله به تنور، مورچه اشکریزون، گنجشک پر ریزون، درخت برگریزون.
پیرمرد [توی سر خود میزند و ماست را روی سر و صورت خود میریزد.]: ای وای! ای وای! خاله افتاده توی تنور. حالا چیکار کنم؟ کجا برم؟ به کی بگم؟
{صحنه 3: داخل خانه خالهپیرزن}
[خالهپیرزن نان را از تنور درمیآورد و روی نانهای دیگر میگذارد.]
خالهپیرزن [با آواز و لبخند]: نون پختم و نون پختم. نونهای خوشبو پختم. حالا برم نونها رو توی محل پخش کنم.
{صحنه 4: بیرون خانه خالهپیرزن}
[خاله پیرزن تا پایش را از خانه بیرون میگذارد، پیرمرد ماستفروش را با سر و صورت ماستی میبیند.]
خالهپیرزن [با تعجّب]: بابا ماستبهرو، چرا ماستبهرو؟
پیرمرد [با تعجّب و خوشحالی]: خاله به تنور، مورچه اشکریزون، گنجشک پر ریزون، خاله به تنور، درخت برگریزون، خاله به تنور.
خالهپیرزن [با خنده]: خاله به تنور؟ کدوم خاله؟ کدوم تنور؟ بیا نونت رو بگیر بابا ماستبهرو.
[همه دور خالهپیرزن جمع میشوند و با هم خوشحالی میکنند و میخندند. خالهپیرزن هم با لبخند به همهی آنها نان میدهد.]
راوی [رو به تماشاچیان و پشت به صحنه]: بله دوستان! بعد از اینکه همگی نونهاشون رو خوردند، نشستند کنار درخت و ماجرا رو از اوّل برای خالهپیرزن تعریف کردند و حسابی خندیدند.
[در پایان، تمام عوامل نمایش به صورت مرتّب در یک صف و رو به تماشاگران میایستند و با احترام خود و نقششان را معرّفی میکنند.]