کشف استعداد، بهخصوص امروزه، شاید کار سختی نباشد. ما تا الان باید متوجه استعدادهای واقعی خود شده باشیم. برای کشف استعداد قدم اول این است که با زندگی در دنیای واقعی خودمان، بدون توجه به هیاهوهای بیرونی، به درون و وجود خودمان توجه کنیم. شاید با دیدن افراد مشهوری مثل بازیکنان فوتبال و بازیگرها، ما هم وسوسه شویم در این مسیرها قدم برداریم؛ چنانچه بسیاری از افراد رفتند و اتفاقاً موفقیتی کسب نکردند. چرا؟ چون به جای کشف استعداد به دنبال علاقه کاذب رفتند؛ علاقهای که با هیاهوی رسانهای ایجاد شده بود.
همه نمیتوانند و قرار نیست هنرپیشه یا بازیکن فوتبال شوند و شهرت هم فقط در همین چیزها نیست. بسیاری از نویسندگان، شاعـران، پزشکان، مداحان، سخنوران و متخصصان در رشته خود مشهورند. هر کسـی خودش میداند با توجه به توانمندیهای ذهنی، جسمی و حتی امکانـات محیطی و خانوادگی، در چه زمینهای میتواند فعالیت کند. ممکن است دوست صمیمی شما در همه این زمینهها با شما متفاوت باشد، شما نباید حتماً بخواهید مثل او بشوید. شما میتوانید خودتان باشید و بسیار موفقتر.
مثلاً دوست شما شاید استعداد پزشکشدن داشته باشد، ولی شما حتی نتوانید در رشته تجربی تحصیل کنید. اما آیا همه موفقیتها به پزشکی ختم میشوند؟ خیر شما هم میتوانید در رشته خودتان مشاور یا فنورز (تکنسین) موفقی شوید. یا حتی نقاش و خطاط خوبی شوید. دوست شما ممکن است بدنی آماده برای ورزش داشته باشد و شما ذهنی آماده برای برنامهنویسی. علاوه بر این میتوانید از استادان و مشاوران این رشته هم کمک بگیرید. حتی مؤسسههای معتبری هستند که با آزمونهای استاندارد میتوانند در کشف استعداد به شما کمک کنند.
پس از کشف استعداد و مشاوره ممکن است مشخص شود شما در چند رشته توانایی تحصیل دارید. بهتر است آنها را اولویتبندی کنید و سپس با توجه به علاقه خود و امکانات موجود، به سراغ یکی از آنها بروید. شاید اولویت اول شما رشته «آ» باشد، ولی بهخاطر شرایط خاص باید در رشته «ب» درس بخوانید که اولویت دوم شماست. اشکالی ندارد. آن را قدر بدانید و با تمام توان کوشش کنید که در آن رشته متخصص شوید. در همه این مرحلهها از یاد خداوند و دعا غافل نشوید. در کنار تلاش و کوشش، یکی از بالهای توفیق هر انسانی قطعاً توجه خداوند متعال است.
* * *
کتاب زندگی / معصومه زارع
در لابهلای قصههایش قد کشیدم
راه زمین تا آسمانها را دویدم
در بوستان شعر باغ کودکیها
میخواندم و شاخه به شاخه میپریدم
در سایه انبوه پرسشهای ذهنم
نور جوابی در پس هر برگ دیدم
مادر مرا با خط زیبا هر چه آموخت
من در کتاب زندگیام میکشیدم
من دانشآموز کلاس درس بابا
صد نکته با عشق از زبانش میشنیدم
دستم میان پینههای دست گرمش
با شوق میرفتم کتابی میخریدم
هر جرعهای میریخت در کامم معلم
من طعم شیرین خدا را میچشیدم
من از کنار واژهها، از بین خطها
در ابتدای راه دانایی رسیدم