چِنچوآ ساکن سیاره زیبای زمین بود و اَهل «شیانسیته چین» بود، همانجا که هوایی خوش و آهوی ختن داشت، چهل جور بز و طوطی نوک عینکی و چلچله در باغ و چمن داشت، ولی حیف که چِن با همه در مدرسه و کوچه و هرجا سرِ سرشاخ شدن داشت. چنان شیر ژیان، بین دو ابرو گره و روی جبین، چین و شکن داشت. عذابت ندهم میل به لفاظی و فرسودن فکها و دهن داشت. مخش کمکم و نمنم مخ کمکارتری شد که همین ضایعه تبدیل به بد دردسری شد.
او فقط در پی این بود که هر طور شده حرف خودش را به طرفهای مقابل بقبولاند و با زور به کرسی بنشاند که بهجز جمله او جمله نجویند و خلایق همه با کفزدن و بهبه و احسنت بگویند: «عجب کله و مغزی و عجب جمله نغزی.» چه بگویم نه کسی کف زد و نه از دهنی بهبه و احسنت در آمد. چِن از آن وقت به بعد آدم پرخاشگری شد.
پسر قصه ما رابطهاش با همه این بود، چرا؟ چونکه فقط کلکل و پرخاش بلد بود. پس از فکر در اینباره به خود گفت که ای زهر هلاهل! دل غافل! تو ببین با دهن و چانه چه کردی، همه را دلزده کردی. پل هر رابطهای گفت و شنود است نه تکگویی و گفتن که فقط صحبت من قند و مرباست، عسلواره و حلواست، بهجز آن همه یک مشت اراجیف و گزاف است که بیمورد و لاف است.
چن از این منطق و ادراک خودش شاد و از آن پس چه بگویم که عجب گلپسری شد.
* * *
منبع استعداد! / شروین سلیمانی
شبها که بیخوابی و تویِ رختخوابی
هی میشوی مشغولِ استعدادیابی
در جستوجوی قابلیتهای فردی
در خویش میبینی نبوغِ بیحسابی
نقاشِ خوبی میشوی مانندِ ونگوگ
بر بومِ ذهنت میکشی یک اسبِ آبی
بعدش شوی یک تاجرِ تیزِ جهانی
صادر کنی حتی به چین بیل و گلابی
ناگاه میبینی که هستی یک دونده
چون باد سویِ خطِ پایان میشتابی
کارآفرینی میکنی تویِ خیالت
از یزد تا قُم میزنی صد تا کبابی
یکهو ببینی در فضاپیما نشستی
با پارچ در مریخ هی دنبالِ آبی
یک لحظه دیگر رئیسِ باغِ وحشی
مسئولِ فیل و کرکس و ببر و عُقابی!
هم شاعری هم تاجری هم کارگردان
دنیا ندیده مثلِ تو عالیجنابی!
سرشاری از صدجور استعداد اما
فعلاً که خوابآلوده توی رختخوابی