جمعه ۷ شهریور ۱۴۰۴

مقالات

خانه شماره ۳۳ خیابان جُرج پاتِن

  فایلهای مرتبط
خانه شماره ۳۳ خیابان جُرج پاتِن
قسمت دوم: در شماره قبل حسام بعد از سال‌ها دوباره پا به ساختمان می‌گذارد، سختی‌های 11 سال قبل، پیش چشمانش جان می‌گیرد و حالا...

مقابل واحد 16 ایستادم .هنوز دیر نشده بود. می‌توانستم با سرعت از پله‌ها برگردم و در آهنی این ساختمان کوفتی را به هم بزنم و تا میدان جرج پاتن یک نفس بدوم وبا اولین تاکسی خودم را به ایستگاه قطار برسانم و تا خود نیویورک با آن وکیل خرفت ایرلندیم چک و چانه بزنم تا دست آخر با چند هزار دلار پایین تر قانع شود که خودش این خراب شده را از من بخرد و برای یک عمر ایل و تبار ما آقاجانی‌ها را از شر این خانه ارواح راحت کند.

چراغ‌های راهرو خاموش شدند. در جا خشکم زد. یک قطره باران از روی یقه بارانی‌ام سُر خرد و روی گردنم غلتید. تمام بدنم مور مورشد. دستانم را در هم مشت کرده بودم. برای بار صدم حرف‌های دکتر اونیکس را در ذهنم مرور کردم: «تو باید به ترس‌هات و اون گذشته تاریکت غلبه کنی ...اگه خودت رو در اون موقعیت قرار ندی این کابوس‌های شبانه مثل موریانه تمام روحت رو می‌خورن و از درون پودر می‌شی...»

نفس عمیقی کشیدم و کلید را داخل قفل چرخاندم .

- حسام ؟!

صدای بم و لهجه زشت خودش بود.از ترس تمام بدنم به لرزه افتاد. توی دلم باز به خودم و اون درمانگر (تراپیست) نفهمم ناسزا گفتم. جلو که اومد چراغ راهروها مجدد روشن شد. پس معلوم بود از بدو ورودم داخل راهرو کشیک می‌داده است.

- سلام آقای شارو.چه خوب من رو بعد از این همه سال شناختید.

پوزخند زشتی زد. دندان‌های زرد رنگش و آن ریش‌های بلند بافته شده، کریه‌ترین قاب زندگیم بود. حاضرم قسم بخورم که از 11 سال پیش هیچ تغییری نکرده بود. همان جلیقه پشمی کهنه قهوه‌ای با پیراهن سفید کِبره بسته .

- از بالا که نگاه کردم یه لحظه خیال کردم ایرج از گورستان بلند شده...به طرز عجیبی من رو یاد روزهای خوش دوستی با ایرج انداختی‌.

صدای ساییده‌شدن دندان‌هایم را به وضوح می‌شنیدم. تمام بدنم گُر گرفته بود.قلبم برای ایرج تیر می‌کشید. چراغ راهرو دوباره خاموش شد. چشم‌های به خون نشسته‌اش در تاریکی برق می‌زد. شال گردنم سُر خورد و روی زمین افتاد. دو لا شدم که شال را بگیرم، مجدد راهرو روشن شد. سر چرخاندم شارو نبود. مثل جن غیبش زد...

 

یک هفته از حضورم در هریسبورگ می‌گذرد. باران از بدو ورودم تا به امروز یک ساعت هم قطع نشده. شهر خیلی زود رخت پاییز به تن کرده. خونه بعد از سه روز شست‌وشوی مداوم قدری سر و سامان گرفته است. هر چند به لطف مستأجر بی‌سلیقه‌مان خیلی از اسباب و اثاثیه از بین رفته‌اند، اما هنوز هم ردپای سلیقه و هنر مادرم به وضوح دیده می‌شود.

مادرم نقاش بود و تابلو‌های فوق‌العاده‌ای از خود به یادگار گذاشت .در روزهای کوتاه زمستان برایمان شیرینی نخودچی و نان کَسمه می‌پخت و در شب‌های بلندش برایمان ژیله می‌بافت و تا اذان صبح نقش گل مرغی روی بوم ساز می کرد. ایرج همان حوالی «تاریخ بیهقی» می‌خواند و من مدام در احوالات سلطان محمود غزنوی و پسرش سلطان مسعود سرگردان بودم ...

چرا برای توصیف مادرم مدام از فعل گذشته استفاده می‌کنم ؟! شاید چون ایرج او را از همان شب اول نبودنش مرده فرض کرد. اما شهرزاد همیشه چشم انتظار مه‌لقا باقی ماند‌. حتی همین امروز صبح که تلفنی صحبت کردیم باز سراغ لباس‌ها و جعبه وسایل شخصی او راگرفت.

هر طور شده به اتاق زیر شیروانی سر می‌زنم باید یک‌سری از وسایل خانه را جابه جا کنم. وکیلم می‌گفت اگر دستی به سرو گوش خانه بکشم شاید زودتر فروش برود.

از بدو ورودم آگهی جدید گذاشتم، اما تا الان یک تماس یا رایانه (ایمیل) هم نداشتم . اگر وصیت ایرج نبود قطعاً همین امروز از خیر فروش اینجا می‌گذشتم و دو دستی این ماتم‌کده را به همان شندرغاز که شارو پیشنهاد داده بود می‌بخشیدم و با اولین پرواز به «تُرنتینو» نزد نامزد ایتالیایی‌ام می‌رفتم . قطعاً تماشای پاییز نارنجی و شگفت آور «دولومیت» در کنار او و به پایان رساندن رمان آخرم، از هر درمانی (تراپی) برایم مفیدتر خواهد بود.

غروب زودهنگام اینجا و شب‌های بلند و سردش شاید برای یک نویسنده بهترین فرصت نوشتن باشد. لپ تاپم را باز کردم. می‌خواستم فصل سوم کار را شروع کنم. یک آلبوم جدید از شهرام ناظری خریده بودم. آن را روی دستگاه پخش گذاشتم. خانه پر از عطر دل‌انگیز چای سرگُل لاهیجان شد. نور کم فروغ نورتاب ( آباژور) و تصویر نیمه جان من پشت پنجره اتاق کارم و بارانی که حالا نم‌نم می‌بارید‌. اما از آنجا که عمر آرامش من کوتاه است، صدای زنگ تلفن و دعوت به یک مهمانی اجباری خانه را دگرگون کرد.

- الو؟!

- شارو هستم ،پسر.

- بله . شبتان بخیر.

- یامین گفت با من کار داشتی؟

- یامین؟!

آه حتماً نام آن خدمتکار جوانی بود که امروز دیده بودم. دختری لاغر اندام و ضعیف با موهای کوتاه مصری و صورتی یخی. صدایم را در گلو صاف کردم و ادامه دادم.

- بله آقا...می‌خواستم برم اتاق زیرشیروانی . وسایل مادرم اونجاست و شهرزاد خواسته براش بفرستم‌.

با شنیدن نام مادرم لحن صدای شارو تغییر کرد.

- مگه از اون زن مجنون چیزی هم باقی مانده‌؟!

خون توی صورتم جهید. رگ‌های شقیقه‌هایم ورم کرده بود. گوش‌هایم از شدت حرارت می‌سوخت.

- الو ...حسام ؟

اشک از گوشه چشمم سر خورد .

- بله آقا؟

- بیا بالا یامین قهوه درست کرده. بعد با هم می‌ریم انبار هر چه خواستی بردار.

چند دقیقه بعد مقابل واحد شماره 17 ایستادم. دلم می‌خواست تا در را باز کرد صورت کریهش را زیر مشت و لگدهایم له کنم‌. زنگ را چندبار محکم فشار دادم. یامین در را باز کرد و بدون کوچک‌ترین حرفی با علامت سر مرا به داخل خانه دعوت کرد.

خانه به کلی تغییر کرده بود. آن ویرانه نمور موش‌زده حالا کمی نونوار شده بود. پرده‌های تور سفید با کناره‌های قهوه‌ای روشن. کف‌پوش‌های واکس زده. مبلمان‌های رنگ و رو رفته خانم امیسا هم گویا با خودش از آن خانه سفر کرده بودند و به جای آن چهار مبل تک‌نفره با پشته‌های بلند و منبت چوب گردو قرار گرفته بود‌. اما فرش همان فرش نقش گنبدی عتیقه بود که شارو می‌گفت در یک حراجی از اصفهان خریده. اما پدرم می‌گفت به جای طلبش از یک ایرانی به زور از خانه‌اش بلند کرده.

ادامه دارد....


۲۴
کلیدواژه (keyword): رشد جوان،‌ راز روزگار، خانه شماره 33، خیابان جرج پاتن، معصومه جواهری
برای نظر دادن ابتدا باید به سیستم وارد شوید. برای ورود به سیستم روی کلید زیر کلیک کنید.