پسری آینهای دید و در آن نیمنگاهی به خود انداخت. سپس خرّم و دلشاد از آن قامت خوشساخت، به خود گفت که ای خوش قد و بالا! تو برازنده آنی که در آینده ببینم ملوانی که بگویم چه لباسی، چه کلاسی، چه کلاهی، چه سکاندار گرانمایه و ماهی. خنک آن روز که تو کشتی خود را شعفانگیز برانی و دلآسوده به مقصد برسانی.
او پس از فکر به یک رشته مسائل به خودش گفت که هان ای دل غافل! ملوانی نه چنان قند و مرباست که امواج خروشنده دریا و نهنگش خطرآگین و بسی دلهرهافزاست. برو رشته معماری و بنشین به فراگیری این علم و مهارت که مهندس بشوی. در پی احداث بنایی بروی تا همه از خرد و کلان، پیر و جوان فک بگشایند و بگویند که بهبه! چه نمایی! چه شناژی! چه بنایی! که تو در غبغبهات باد بیندازی و در محضرشان اسب تفاخر بدوانی.
پسر قصه ما باز به خود گفت که نه! ساختمانسازی و ابزار بنا آفت جان است و خطرزاست. اگر جمجمهات با مثلاً آجر و تیرآهن و سنگی متلاشی بشود، دردسرافزاست. لذا خوبترین کار همان است که در رشته رایانه و برنامهنویسی به تلمّذ بنشینی و از این باغ فقط خوشه بچینی که پس از کسب مهارت، خوش و راحت به همین کار بپردازی و برنامه بسازی و حدوداً صد و سی سال دلآسوده و خوش زنده بمانی.
او دگر بار پس از دقت بسیار به خود گفت که برنامهنویسیشده یک کار روباتیک و در آینده نزدیک، از این حرفه محال است پشیزی به کف آری و سرِ راحت و بیدغدغهای روی متکا بگذاری. فلذا زود از این رشته حذر کن. به دلاویزترین رشته نظر کن که به هر حال در این قافله بیکار نمانی.
و این داستان همچنان ادامه دارد ...