خانه شماره ۳۳ خیابان جُرج پاتِن
۱۴۰۳/۰۹/۰۱
در شماره قبل ماجرای مواجهشدن حسام و شارو را خواندیم. نقطههای تاریکی در زندگی حسام وجود دارد که شاید مسببش شارو باشد.
- چای یا قهوه؟
- سلام آقای شارو.
- سلام و احوالپرسی را که از پشت تلفن کردیم. نگفتی چای یا قهوه؟
- هیچکدوم .همین الان چای خوردم.
- اینطور نمیشه. درسته شما ایرونیها ما جهودها رو خسیس میدونید، اما به اندازه یه فنجون قهوه سخاوت داریم.
صدای خنده شارو در هوا میپیچد و دخترک با ترس یک فنجان قهوه کنار من روی میزعسلی میگذارد و میرود. مچ دستهایش پر از رد تیغ دلمه بسته بود و زیر چشمانش گود رفته بود. فورا از من چشم برمیگیرد و در تاریکی راهرو محو میشود.
سر میچرخانم و تابلوی رنگ روغن زیبایی از روستای ماسوله روی دیوار مرا میخکوب میکند.
- این تابلو رو مهلقا کشیده؟!
- هدیه تولدم بود. مادرت میدونست من عاشق باغای پرتقال و خونههای روستایی زیبای گیلانم. سال ۱۳۵۱ که با جهانگیر آموزگار برای تعطیلات نوروز به ایران اومدم، یه ویلای زیبا تو رامسر اجاره کردیم. روز آخر جهانگیر سند اون ویلا رو بهعنوان دستخوش کارهایی که تو نیویورک براش انجام داده بودم، بهم هدیه داد. حیف که سالهاست مصادره شده ... .
دستهایش را به هم میفشارد و با حرص ادامه میدهد.
- ازتون پسش میگیرم.
- دستخوش چه کاری بود؟
- جمشید تازه وزیر دارایی شده بود. یه زن دورگه یهودی - آلمانی داشت که با امیسا دختر خاله میشد. من و امیسا تازه ازدواج کرده بودیم و همین آشنایی باعث شد خیلی از کارهاشون رو اینجا به من بسپارند. ایرج هم از همون روزهای اول تو مهمونیها و جلسههای شب شعر گوته حضور داشت. یه جوجه مهندس اتوکشیده که به عشق دیدن دختر جمشید در جلسهها حاضر میشد. اما بعدها روی هوش و حافظه اون بیخودی حساب باز کردیم.
- پدرم هیچوقت در مورد دختر جمشید حرفی نزد.
- پدرت در مورد خیلی از مسائل به تو حرف نزده. اون با افکار پوسیده مذهبی که مُلّاها تو مخش کرده بودن همهتون رو بدبخت کرد.
خودم را درون مبل جمع میکنم و در افکار پریشانم غرق میشوم. تابلوی نقاشی با امضای مادرم روی دیوار مرا صدا میزد. کلی سؤال توی سرم تلمبار شده است. یامین دوباره در قاب در ظاهر میشود.
شارو پشت پنجره ایستاده بود و پُک محکمی به سیگار برگش میزد. بدون آنکه به من یا یامین نگاه کند با صدای بلند و لحن خشنی میگوید: «یامین! آقا رو ببر بالا هرچیزی که لازم داشت برداره.»
جوری حرف میزند انگار داراییهای خودش را دارد بذل و بخشش میکند. ما چقدر بدبخت شده بودیم که باید برای گرفتن اموال خودمان از این عوضی اجازه میگرفتیم. با صدایی رسا میگویم: «من بهجز جعبههای شخصی و خانوادگیمون چیز دیگهای نمیخوام.»
ترجیح داد حرف مرا نشنیده بگیرد. صدای تلفن همراهم در فضا میپیچد. وکیل خرفتم است. اولین بار است که از دیدن نامش روی صفحه تلفن خوشحال میشوم. قطعاً برای خانه مشتری پیدا شده. از روی مبل بلند میشوم و به دیوار راهرو تکیه میزنم.
- الو ... خوش خبر باشی!
- سلام حسام. نه خبر خوبی ندارم. هیچکس اون خونه رو با قیمت پیشنهادی تو نمیخواد. دولت هم حتی اون رو در مزایده نذاشته. از اونطرف هم مهلت وثیقه بانکی شهرزاد تمام شده. خواستم بهت بگم تا ۱۳ اکتبر وقت داری که فکرات رو جمع و جور کنی، و الا به دردسر میافتی پسر.
- پس من توی نفهم رو برای چی استخدام کردم؟!
- الووو ... الو ...
صدای بوق ممتد و وکیلی که دیگر پشت خط نیست.
سر میچرخانم. یامین باز در تاریکی محو شده و از شارو هم یک سایه بلند روی دیوار اتاق نشیمن نمایان است.
- به دردسر افتادی پسر ... بهت گفتم روی پیشنهاد من فکر کن. تنها خریدار این خونه منم.
قید اتاق زیرشیروانی را میزنم و در را محکم پشت سرم بههم میکوبم. یک نفس پلهها را تا در خروجی ساختمان پایین میروم. تنم مثل کوره داغ است. با همان ژاکت نازکم تا نیمههای شب خیابانهای سنگفرششده شهر را پشت سر میگذارم.
ادامه دارد ...
۱۱
کلیدواژه (keyword):
رشد جوان، راز روزگار، خانه شماره ۳۳، خیابان جرج پاتن، معصومه جواهری