رفته بودم «دانشگاه علم و صنعت». آن شب مهمان افطاری خوابگاه دختران بودم. سر راه یکی از دوستانی که نذر کرده بود افطاری بدهد، چند کارتن شیر پاکتی تهیه کرد و داخل خودرو گذاشت که برای افطاری به خوابگاه ببرم. خودرو را که داخل بردم، این پا و آنپا کردم یک نفر بیاید تا با هم کارتنها را داخل ببریم. دختری جوان با مانتو و شلوار بسیار ساده و چادری ایرانی کنار خودرو ایستاد. با چشم اشاره کردم به کارتنها و گفتم: «مییای کمک؟» لبخند زد و سرتکان داد. تمام کارتنها را با هم بردیم داخل.
بچهها هنوز زیراندازها را در محوطه پهن نکرده بودند. کیف و چادرم را کنار گذاشتم. دوباره به همان دختر گفتم: «بیا کمک کن، الان اذان میگن.» دوباره بیحرف برای کمککردن آمد. حانیه از دور برایم دست تکان داد و با ذوق دوید ...
- خانم مقیسه ... خانم مقیسه ... اگه گفتین امشب چه خبره ...
با خوشحالی او را در آغوش کشیدم و گفتم: «باز قراره کجا رو به آتیش بکشید؟»
- هیچجا به جون خودم، اما مهمون ویژه داریم. میخواستیم با شما آشنا بشه.
- بهبه کیه مهمونمون؟
- از دانمارک اومده. تازه مسلمون شده. خیلی باحاله!
لبخندم پهن شد. مشتاق نگاهش کردم. با چشم دنبال کسی میگشت. یکدفعه با صدای بلند گفت: «سپیده خانم! خانم مقیسه که میگفتیم اینجاست.»
برگشتم و انگار آب سرد ریخته بودند روی سرم. دخترکی که از بدو ورود تا همین چند دقیقه پیش پا به پای من کارتنها را میکشید و زیرانداز پهن میکرد، همان سپیده خانم بود که بچهها بهطور ویژه دعوتش کرده بودند! خندیدم. او هم خندید.
فارسی متوجه میشی؟
با لهجه گفت: «بله.»
خیلی متشخص جلو رفتم و با خنده خودم را معرفی کردم و عذرخواهی بابت این بیتوجهی.
آن شب کلی با هم دوست و صمیمی شدیم؛ خیلی زودتر از آنچه فکر میکردم. به مدرسه دارالفنون دعوتش کردم تا بیاید از خودش برایمان بگوید و چقدر حال و احوالش در حیاط دارالفنون خوب بود.
امیرکبیر بود، دارالفنون بود، ایران بود و اویی که از صدها کیلومتر آن طرفتر آمده بود و ایران را عشق خطاب میکرد.
سپیده عطارمطلق، دختر دورگه ایرانی - دانمارکی برای تحقیق روی پایان نامهاش به ایران آمده بود. متأهل است و همسرش هم ایرانی است. چهرهاش هم شبیه ایرانیهاست هم شبیه دانمارکیها. پنج سال پیش اسلام برایش پررنگ میشود. شروع به تحقیق میکند و بعد مشرف میشود به دین مبین اسلام.
از رسومات زندگی در دانمارک بگویید. چه فرقی با ایران دارد؟
خیلی متفاوت است. احساسات در اروپای شمالی کلاً یخزده است و مردم با همین یخبودنها زندگی میکنند. ناراحت هم نیستند، اما من هیچوقت دوست نداشتهام. بچهها آنجا از ۱۸ سالگی از خانواده جدا میشوند، اما ما دخترها خیلی اذیت میشویم. من خانواده را دوست داشتم و با هم بودنمان را. در ایران این همدل بودنها خیلی جذاب است.
اینجا در ایران مدرسههای دخترانه و پسرانه جدا هستند. یعنی دختران و پسران مدرسههای مختص خود دارند. مدرسههای آنجا چطور است؟
در دانمارک مدرسههای پسرها و دخترها جدا نیست، اما در برنامههای تفریحی و یا گروههای آموزشی، معمولاً دخترها با دخترها هم گروه میشوند و پسرها با پسرها. ناخودآگاه این حس بهوجود میآید که خیلی هم این درهم و برهم بودنها خوب نیست. انگار چیزی ما را به سمت این جدابودنها سوق میدهد.
به نظرتان تفکیک جنسیتی در مدرسهها خوب است؟
به عقیده من جدابودنمان بهتر است. البته ما هم آنجا مختلط نبودیم. همیشه تا جایی که میشد ما دخترها جدابودن را انتخاب میکردیم. چرا که میدیدیم توجهها به سمت دخترهایی است که ظاهر زیباتری دارند و اخلاق، درس، هنر و... اصلاً به چشم نمیآید. همه چیز ظاهر آدمها بود ...
از مسلمان شدنتان برایمان بگویید.
در دانمارک نمیگویند مذهبی هستی یا نه، میگویند به خدا اعتقاد داری؟ من از بچگی میرفتم کلیسا و در مناسک مذهبی مسیحیان حضور داشتم. همیشه هم حس میکردم خدا مثل پادشاهان است و نشسته روی یک صندلی و حکومت میکند، اما هیچوقت نمیتوانستم این موضوع را بپذیرم.
چطور راه را پیدا کردید؟
امام علی (علیهالسلام) خیلی به من کمک کردند. من «نهجالبلاغه» را به انگلیسی خواندم. آنجا این جمله آمده بود: «خدا یکی است، اما عدد نیست.» این خیلی عالی بود. این یعنی خدا هست، همه جا هست همان یکی است، اما نه آن یکی و عدد که ما در ریاضی میخوانیم. بعد در یکی از وبگاههای (سایتهای) مخصوص دانمارکیها که مسلمان میشدند و از تجربیاتشان میگفتند، دیدم همه به قرآن رجوع میکنند. پس رفتم سراغ قرآن و همه چیز در آن بود.
خانم عطار نامهای برای «رشد جوان» فرستادهاند که به زبان دانمارکی است. همراهان عزیز رشد جوان میتوانید این دو صفحه را برایمان ترجمه کنید و به نشانی ما برایمان بفرستید. حتماً هم ما و هم دوستانتان در مـجله از آن استفاده میکنیم.
ما در کنار هم رشد میکنیم!