قلی دیوونه جلوی مغازه نجاری آقا مرتضی، لب جدول نشسته است. پایش را در جوی آب فرو برده و با سکههای قدیمی مشغول است. یک قلک زردرنگ پلاستیکی پر از خاک را در دست گرفته، با چوب مدام داخلش را جستوجو میکند و با هزار زحمت سکهای بیرون میآورد.
حمیدرضا جلوی در مغازه ایستاده است و نگاهش میکند. کمی که میگذرد، جلو میرود، پسگردنیای به قلی میزند و میگوید: «چی شده قلی، چرا اینجوری سکهها رو در میاری؟»
قلی با همان صدای کلفت و نخراشیده میگوید: «اصغر آقا این قلک را به من داده و گفته است اینجوری سکههاش رو در بیارم، پولدار میشم. بعدش بهم گفته این قلک پر از پوله، مار توی این قلک میووله .
حمیدرضا با مغاری که در دست دارد، قلک را پاره میکند. قلی از ترس مار از لبه جدول بلند میشود و تا میانه کوچه میدود. وقتی میبیند خبری از مار نیست، برمیگردد، نگاهی به داخل قلک میاندازد و میگوید: «اینکه مار نداره، خودش خبر نداره!»
قلی سکهها را کف دست میریزد و بالا و پایین میکند: «یک، دو، سه... شدم پولداره خسیسه!»
حمیدرضا با تعجب سکهها را نگاه میکند. روی یکی نشان شیر و خورشید است، روی دیگری نوشته است 5 هزار درهم، روی دیگری نوشته است به مناسبت اولین سالگرد جمهوری اسلامی ایران 1358، 5 ریال. روی یکی دیگر تصویر حرم امام رضا(ع) است.
هر کدام دنیایی دارد. چند تکه اسکناس هم هست، اما پوسیده و خراب شدهاند؛ تکهکاغذهای سبز رنگی که رویشان چند مرد در حال کشاورزیاند. روی اسکناس 100 ریالی هم عکسی از مدرس نقش بسته است. اسکناس 1000ریالی هم از مدرسه فیضیه قم نشان دارد.
آقا مرتضی از راه میرسد. سگرمههایش در هم فرو رفتهاند و لبانش از خنده خالیاند. حمیدرضا پدر را مینگرد. در گوش قلی میگوید: «اعصابش خرده، اگه بخوای شعر بخونی، حسابی حال ات میگیره!»
قلی لبخندی میزند و مشغول شمردن پولهایش میشود: «یک، پنج، سه، هزار و شصت و شونزده ...»
مرتضی داخل مغازه میشود، لیوانی آب میخورد و پشت میز به حالت 135 درجه مینشیند. حسابی خسته شده است!
حمیدرضا آرام وارد میشود و پیش پدر میرود.
- بابا! اتفاقی افتاده!
مرتضی میگوید: «نه پسر! دربهدر دنبال وامم، هی امروز و فردا میکنن. این قلی چرا لالمونی گرفته و شعر نخوند؟»
حمیدرضا لبخندی میزند و میگوید: «من بهش گفتم شعر نخونه. حسابی گرفته بودین. امروز رفته یه قلک پیدا کرده آورده که سکههاش برای خیلی وقت پیشه! یک تومنی، دو تومنی، پنجهزار درهمی و ...»
کربلایی مرتضی: «برو بیارش داخل ببینم. اینا سکههای دوره بچگی ماست. یادش بهخیر. نون بود دونهای پنج هزار، دوتاش میشد یه تومن. هزار تومن نهها، یه تومان، ده ریال!»
قلی در حالی که قلک را زیر بغل زده است، با لبخند وارد مغازه میشود. ناگهان میخندد و میگوید: «آقا مرتضی دزده، قلک منو میدزده.»
آقا مرتضی غرق در لبخند، مأنوس میگوید و به سکهها اشاره میکند. قلی سکهها را جلو میبرد، روی صندلی میگذارد و مینشیند.
آقا مرتضی مشغول مرور خاطرات قدیم میشود. کمی که میگذرد، به قلی میگوید: «اینا رو از موزه دزدیدی؟»
قلی میگوید: «هههههه، من عین تو دزد نیستم! اینارو از اصغر گرفتم. اون گفت مال بچگیهامه، میخواستم باهاش دوچرخه بخرم. اینقد گم شد و ندیدمش، که الان باید بدمش به تو، بری پولدار شی، زن بگیری!»
مرتضی لبخندی میزند و میگوید: «دست از سر اصغر بردار. هر دفعه که میری اونجا، هم کلی شعر و متلک یادت میده و مییای اینجا کتک میخوری، هم اینجوری سر کارت میذاره. با این پولا اگه یه زمانی میشد دوچرخه خرید، الان زنجیرش رو هم نمیشه خرید.»
قلی سگرمه ها را در هم فرو میکند، قلک را زیر بغل میزند و به سمت در میرود. همین که دستگیره را میگیرد، برمیگردد، زبانش را بیرون میآورد، گوشها را تکان میدهد و میگوید: «حرف مرتضی یکیه، عین من خیکیه!»
مرتضی لیوان پلاستیکی راهراه قرمزسفیدی را که روی میز است به سمت قلی پرتاب میکند و میخندد.
قلی در راه خانه مشغول تماشای سکههاست: برم یه زنجیر بخرم، تا بعداً براش دوچرخه بگیرم. اگه نگیرم، باید مثل اصغر بدمش دست یه قلی هفتکله دیگه، تا اون بره بچه زنجیر بگیره.
قلی زیر لب زمزمه میکند و میرود. اصغر جلوی مغازه نشسته و محافظ سیبزمینی و پیازهاست. تا قلی را میبیند، شعر جدید میخواند: «یه قلی بود، یه ملی بود، گرد و ناز و گوگولی بود.»
قلی خندهای میکند و میگوید: «من قلیام، ملی کیه؟ ناز و گوگولیه.»
اصغر میخندد و میگوید: «ملی زنته! منتظره سکهها رو ببری تا بهت بله رو بگه.»
قلی اخم میکند و کمی جلو میآید. میگوید: «نه اصغر، با اینا میشه رفت یه زنجیر خرید، تا بعداً دوچرخش رو بخریم. منو گول نزن. من خودم کاسبم. راست میگم جون مادرم ... به خدا!»
اصغر گرم خنده و شادی میشود. به قلی میگوید: «زنجیر رو باید از زنجیرفروش بگیری، لحاف رو از لحافدوز، من که بقالی دارم. برو خونهتون که ملی منتظرته ...»
قلی دیوونه نتیجه میگیرد: «قلکهاتون رو اینقد نگه ندارین که براش زنجیر دوچرخه بخرین، وگرنه هر قلی میتونه کاسب باشه!»
خلاصهطوری1!
بعضیها شنیدهاند که در کار و کاسبی و به کل در زندگی باید پسانداز کرد. یک قلک میگیرند و پول داخلش میاندازند. مدتی که میگذرد، دیگر دلشان نمیآید پساندازشان را برای کار و زندگیشان خرج کنند. خسیس میشوند. خب، نتیجهاش هم این میشود که به جای دوچرخه، زنجیر چرخ هم گیرشان نیاید!
پینوشتها
1. اگر حوصله مطالعه نداری، از خلاصهخواندن شروع کن!