پنج شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۵

مقالات

قصّه‌های ریزه‌ میزه

قصّه‌های ریزه‌ میزه

قایم‌باشک

ابر گفت: «بیایم؟»

چتر گفت: «بیا.»

ابر چشم‌هایش را باز کرد و دنبال چتر گشت.

این‌طرف را گشت، آن طرف را گشت، چتر را پیدا نکرد.

گریه‌اش گرفت، چک و چک و چک گریه کرد.

چتر فوری باز شد و گفت: «جانمی! باران!»

ابر خندید و گفت: «سُک‌سُک! پیدایت کردم!»

 

اوّلین دندان

کرم دندان، اوّلین دندانش که درآمد، فوری یک مسواک خرید. خمیر دندان هم خرید.

حالا هر بار دندانی را می‌خورد، زود می‌رود دندانش را مسواک می‌زند.

کرم دندان به بهداشت دهان و دندان خیلی اهمیّت می‌دهد.

 

فیل آمد آب بخورد

فیل آمد آب بخورد، قورباغه نگذاشت. فیل پرسید: «چرا نمی‌گذاری آب بخورم؟»

قورباغه گفت: «مگر نمی‌بینی چشمه غمگین است؟»

فیل پرسید: «چرا غمگین است؟»

ماهی‌ها گفتند: «دلش گرفته، قُلش گرفته. نمی‌بینی قُل‌قُل نمی‌کند؟»

فیل پرسید: «چشمه، چرا قُلت گرفته؟»

چشمه گفت: «یک سنگ بزرگ افتاده رویم، راهم را بسته.»

فیل گفت: «این که غصّه ندارد، من درش می‌آورم.»

خرطومش را کرد زیر آب، سنگ را کشید. سنگ سنگین بود، درنیامد. قورباغه و ماهی‌ها کمکش کردند. یک دو سه گفتند و سنگ را بیرون آوردند. چشمه دوباره قُل‌قُل جوشید. ماهی‌ها شاد شدند. قورباغه خندید. فیل هم هورت‌هورت آب خورد.


۶۳
کلیدواژه (keyword): رشد کودک، قصه، قصه های ریزه میزه، محمدرضا شمس
برای نظر دادن ابتدا باید به سیستم وارد شوید. برای ورود به سیستم روی کلید زیر کلیک کنید.